داستان کودک | هم‌فکری بچه‌ها برای شرکت در جشن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی
  • کد مطالب: ۳۹۱۹۲۰
  • /
  • ۲۱ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ / ۱۳:۰۰

داستان کودک | هم‌فکری بچه‌ها برای شرکت در جشن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی

هر سال سالروز پیروزی انقلاب که می‌رسد، همه جای کشورمان جشن می‌گیرند. بچه‌ها هم دلشان می‌خواست در این روز کاری انجام بدهند.

مرجان زارع - هر سال سالروز پیروزی انقلاب که می‌رسد، همه جای کشورمان جشن می‌گیرند. بچه‌ها هم دلشان می‌خواست در این روز کاری انجام بدهند.

امید گفت: «همه‌ی خیابان را هم برای جشن ۲۲‌بهمن ریسه بسته‌اند و تزیین کرده‌اند.» حسین سری تکان داد و گفت: «راست می‌گه، خیلی قشنگ شده!»

علی آهی کشید و گفت: «کاش ما هم می‌توانستیم کاری بکنیم. داداشم قرار است در مدرسه‌شان یک نمایش اجرا کنند.» امید لبخندزنان گفت: «خب ما هم می‌توانیم نمایش خودمان را اجرا کنیم.»

حسین باز سری تکان داد و گفت: «راست می‌گه، می‌توانیم.» همین موقع مجتبی که تا آن‌وقت ساکت بود، لبخندزنان گفت: «بیایید با دوچرخه‌هایمان همه توی کوچه‌ها بچرخیم و یک گروه دوچرخه‌ای دهه‌فجری راه بیندازیم.»

شهاب با هیجان گفت: «من با این یکی موافقم. تازه می‌توانیم کلی پرچم ایران درست کنیم و با خودمان ببریم و به مردم هدیه بدهیم.»

حسین دوباره سر تکان داد و گفت: «راست می‌گه، خیلی باحال می‌شود.» بقیه‌ی بچه‌ها هم موافق بودند. برای همین شروع کردند به برنامه‌ریزی اینکه باید از کجا شروع کنند. خب معلوم بود، باید از چسب و قیچی و مقوا شروع می‌کردند.

بچه‌ها پول توجیبی‌هایشان را روی هم گذاشتند و کلی مقوای سبز و سفید و قرمز خریدند. بعد هم دسته‌جمعی رفتند خانه‌ی مجتبی تا در زیرزمینشان که خالی بود، پرچم‌ها را درست کنند.

کار خیلی خوب پیش رفت. خیلی هم ریخت‌و‌پاش شد. یکی قیچی می‌کرد، یکی چسب می‌زد، یکی ا... وسط پرچم‌ها را می‌نوشت و یکی هم تکه‌های چوب را به پرچم‌ها می‌چسباند.

کار تا اول شب طول کشید. پرچم‌ها که آماده شدند، زیر‌زمین پر از خرده کاغذ شده بود. برای همین بچه‌ها دسته‌جمعی مشغول تمیزکاری شدند.

بعد هم پرچم‌های آماده شده را بین خودشان تقسیم کردند و قرار گذاشتند صبح روز بعد همه با هم سر کوچه باشند با دوچرخه‌هایشان.

صبح روز بعد سر کوچه پر شده بود از دوچرخه‌های رنگارنگ بچه‌ها. چند تا از دوستان دیگرشان هم که دوچرخه داشتند، آمده بودند. بچه‌ها منتظر ماندند تا همه جمع شوند.

بعد هم‌زمان شروع کردند به رکاب زدن. پشت سر هم رکاب می‌زدند و پرچم به دست پیش می‌رفتند. به هر کسی هم که می‌رسیدند، لبخند‌زنان یک پرچم به دستش می‌دادند.

به خانم پیری که می‌رفت نان بخرد، به چند تا بچه مدرسه‌ای که شیفت صبح بودند، به آقا رضا بقال سر کوچه، به راننده‌ها، به جوان‌هایی که در زمین فوتبال سر خیابان مشغول تمرین بودند و به بچه‌ی کوچولو‌یی که همراه مادرش داشت کنار کوچه قدم می‎زد و با لبخند به پرچم‌ها نگاه می‌کرد.

بچه‌کوچولو آن‌قدر از گرفتن پرچم خوش‌حال شد که مانند دوچرخه‌سوار‌ها شروع کرد به تکان دادن پرچم. بچه‌ها همین‌طور میان کوچه‌ها چرخیدند و پرچم‌های سه‌رنگ را تکان و به مردم هدیه دادند.

مردم هم با شادی به بچه‌ها‌ی دوچرخه‌سوار نگاه می‌کردند. برایشان دست تکان می‌دادند و لبخند می‌زدند و از آنها پرچم‌های قشنگ کوچولو هدیه می‌گرفتند.

بچه‌ها خوش‌حال بودند. خوش‌حال بودند که می‌دیدند توانسته‌اند در جشن پیروزی انقلاب کاری انجام بدهند و مردم را خوش‌حال کنند. رکاب می‌زدند و جلو می‌رفتند و پرچم‌هایشان را در هوا تکان می‌دادند.

دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.